مهاجرت حضرت رضا از مدينه به مرو
مهاجرت حضرت رضا از مدينه به مرو
ابولفرج اصفهاني درکتاب مقاتل الطالبين مي نويسد: مأمون فضل بن سهل
وزير خود و برادرش حسن بن سهل را نزد خود خواند، آنگاه به اطلاع آنان رسانيدکه قصد دارد علي بن موسي الرضا عليه السلام را به خلافت و يا به وليعهدي خود انتخاب کند و چون آن دو براي انصراف مأمون به اوگوشزدکردندکه با اين عمل خلافت را از خاندان عباسي بيرون خواهي برد، مأمون در جواب گفت: من با خداوند پيمان نموده ام که اگر بر امين ظفر يافتم خلافت را به بهترين فرزندان ابوطالب بسپارم وکسي را در ميان ايشان داناتر از علي بن موسي سراغ ندارم [1] .
ولي در بعضي تواريخ آمده استکه انديشه واگذاري خلافت يا وليعهدي را فضل بن سهل وزير بر مأمون پيشنهاد و القا نمود [2] .
سرانجام مأمون پس از رايزني با فضل بن سهل وزير و پيشکار زيرکش، رجاءبن ابي ضحاک را با جمعي از بزرگان بسال (195 ش، 200 ق) به مدينه فرستاد تا حضرت را به خراسان آوردند و رجاء چون وارد مدينه شد جريان دعوت مأمون را به آن حضرت عرضه داشت، [3] ابتدا حضرت دعوت را نپذيرفتند ولي با اسرار پي در پي توأم با تهديد، حضرت دعوت آنها را اجبارا قبول فرمودند. حضرت رضا عليه السلام چون قصد سفرکردند ابتدا با قبر پيامبر صلي الله عليه و آله وداع فرمودند سپس خانواده خود را گرد آورده فرمودند: من از اين سفر باز نخواهم گشت و شما را به خدا مي سپارم. محول سيستاني (سجستاني) روايت کرده چون آن حضرت خواستند از مدينه خارج شوند داخل مسجدالنبي شده و نزديک قبر پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم آمدند و در حالتي که گريان بودند با خويشان و جد بزرگوار خود وداع کردند، در آن حال به خدمت آن حضرت مشرف شدم و براي مسافرت حضرت تهنيت و تبريک گفتم، امام عليه السلام فرمودند: چه تهنيت مي گوئي! در حالي که مرا از جوار جد بزرگوارم دور مي کنند و در غربت شهيد خواهم شد. چون حضرت صلاح را بر آن ديدند که حرکت فرمايند هيچ يک از افراد خانواده را همراه نبردند حتي فرزند عزيز خود حضرت جواد عليه السلام را که خردسال و هفت ساله بودند در مدينه گذارده و خود به تنهائي راهي سفر شدند. کجاوه و هودج هاي مجلل دستگاه خلافت و تشريفات خاص سفر آماده شد. [بنا به قولي مأمون محمل و هودج نقره اي خاص خود را براي حضرت فرستاده بود] والي مدينه و بزرگان زمان، حضرت را بدرقه نمودند، ابتدا حضرت از مدينه به مکه رفتند و پس از انجام مراسم حج در اوايل سال (196 ش، 201 ق) خاک حجاز را به قصد خراسان ترک فرمودند [4] .
در منابع تاريخي تحليل و استنتاج زيادي در باره انگيزه مأمون نسبت به پيشنهاد و انتقال خلافت به آل علي آمده است که اين تصميم را فضل بن سهل وزير بر مأمون مطرح و القاءکرده و يا خواست خود مأمون بوده. بيهقي در اين زمينه مي گويد: فضل به مأمون اشاره کردکه بايد تقرب به سوي خداي عزوجل و رسول صلي الله عليه آله پيدا کرد بدين ترتيب که صله رحم بجا آورده با علي بن موسي عليه السلام بيعت کني تا خداوند به واسطه اين رفتاري را که پدرت رشيد نسبت به اين خاندان کرده است از صفحه اعمال شما محوکند و مأمون قدرت مخالفت با اين دستور را نداشت. حال که از روايت مربوط به فضل آگاه شديم روايتي را که درباره اين شأن از مأمون گفته شده است مي آوريم که از جمله روايت ريان بن الصلت است که خليفه مأمون مي گويد: جمع کثيري از سران سپاه و وجوه مردم مي گفتند اين عمل از تدبير فضل است، خبر به مأمون رسيد، در نيمه شب مرا احضار کرد، به حضور مأمون رفتم، گفت اي فضل، آيا کسي مي تواند اين جسارت را نسبت به خليفه وقت که ارکان مملکت زير فرمان اوست بخرج دهد و بگويد: خلافت را ترک کن و به ديگري واگذار نما؟ آيا اين امر را عقل تجويز مي کند؟ گفتم به خدا نه اي اميرالمؤمنين احدي قدرت و جسارت بر اين امر ندارد. مأمون گفت به خدا چنين نيست که مردم مي گويند، لاکن در اين دم، من تو را از علت امر آگاه مي کنم: وقتي برادرم امين امرکردکه نزد او روم، من امتناع کردم، بلافاصله به علي بن عيسي بن ماهان فرمان داد به خراسان آمده مرا به قيد زنجير در آورد و طوق و بند به گردنم انداخته نزد او ببرد. خبر حرکت علي بن عيسي از بغداد بر من رسيد و من هم فرستادم نزد هرثمه بن اعين والي سجستان (سيستان) وکرمان که خود را هر چه زودتر به من برساند، از طرف ديگر صاحب السرير علم خروج و طغيان بر افراشته و اغلب شهرهاي خراسان را فتح نموده بود و تمام اين اخبار ظرف يک هفته به من رسيد و از مطالب دهشت انگيز آگاه شدم در حالي که قدرتي نداشتم نه قوه لشکري و نه بنيه مالي و در سرکردگان سپاه و بزرگاني که با من هستند جز ضعف و سستي و ترس چيز ديگري نبود و چون اوضاع بر عليه من رو نمود خواستم به پادشاه کابل پناهنده شوم ولي انديشيدم که شاه کابل مردي کافر است و برادرم محمد امين با مال، او را فريفته و مرا تسليم امين خواهد نمود و براي خود هيج راه گريزي نديدم جز توبه ازگناهان و توسل به خداي عزوجل که مرا ياري دهد، پس دو جامه سفيد بر تن کرده چهار رکعت نمازگذاردم و در آن نماز آنچه از قرآن حفظ داشتم خواندم و به خداي عزوجل پناه جستم و با خداوند عهد و پيمان استوار نمودم که اگر پروردگار رياست و امنيت را به من بازگرداند و دشمنان مرا از بين برد و ناملايمات طاقت فرسا و پيشامدهاي جان گداز را فرو نشاند امر را به موضعي برگردانم که خداوند مقرر فرموده است. بعد در خود قوت قلبي احساس کردم و طاهربن حسين [ذواليمينين] را بر انگيختم تا به سوي علي بن عيسي بن ماهان حرکت کند و آنچه مقرر بود پيش آمد، پس از آن هرثمه بن اعين را به سمت رافع بن ليث فرستادم تا بر او ظفر يافت سپس او را مأمور بر انداختن صاحب السريرکردم و چون امان خواست بذل مال کردم تا صاحب السرير شهرها را واگذاشت و بازگشت و پيوسته کارم قوت گرفت تا از امر برادرم امين هم آسوده شدم و چون خداي تعالي آن توانايي به من عطا فرمود و بر اوضاع تسلط يافتم من هم وفاي عهد و ميثاقي را که با خداوند بستم لازم شمردم واحدي را سزاوارتر و لايق تر بر مقام خلافت مسلمين از ابولحسن رضا عليه السلام نيافتم و او را به اين مقام رساندم ليکن آن حضرت قبول خلافت نفرمود مگر آنچه را که واقف هستي [5] .
مأمون بسال (195 ش، 200 ق) فرمان داد تا فرزندان عباس [بني عباس] را از زن و مرد وکوچک و بزرگ شماره کنند و شمارشان سي هزار بود، علي بن موسي الرضا عليه السلام در مرو پيش مأمون رسيد و مأمون حضرت را در منزلي شايسته جا داد.، آنگاه مأمون خواص ياران خود را فراهم آورد وگفت که در فرزندان عباس و فرزندان علي رضي الله عنهم نگريسته و هيچ کس را شايسته تر از علي بن موسي الرضا عليه السلام براي خلافت نديدم پس به عنوان ولايت عهد با او بيعت نمود و نامش را به دينار و درهم ها سکه زدند و دختر خود ام الفضل را به فرزند امام رضا عليه السلام نامزد نمود[6] .
پي نوشته :
[1] اصفهاني: مقابل الطالبين ص 524. مفيد: الارشاد ج 2 ص 252.
[2] حسيني، جعفر مرتضي: زندگاني سياسي هشتمين امام ترجمه دکتر سيد خليل خليليان - نشر فرهنگ اسلامي تهران 1365 ص 132.
[3] در برخي ازکتب تاريخي رجاء ابن ابي ضحاک را برادرزاده فضل بن سهل سرخسي گفته اند و همچين آمده است که مأمون نامه دعوت به حضرت رضا عليه السلام را از طريق بغداد و با اطلاع طاهر ذواليمينين به مدينه فرستاد.
[4] ابن اثير، عزالدين علي: تاريخ الکامل ترجمه ابوالقاسم حالت - مطبوعاتي علمي تهران 1352 ج 10 ص 263. مسعودي، ابوالحسن: مروج الذهب ترجمه ابوالقاسم پاينده - بنگاه ترجمه و نشر کتاب تهران 1360 حسيني: زندگاني سياسي هشتمين امام ص 151.
[5] احمد يوسف، عبدالقادر: زندگاني علي بن موسي الرضا عليه السلام ترجمه غلامرضا رياضي - کتابفروشي زوار مشهد ص 86-83.
[6] عباس ابن عبدالمطلب عموي پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم جد خلفاي عباسي مي باشد.