چرا حضرت رضا به خراسان دعوت شدند؟
چرا حضرت رضا به خراسان دعوت شدند؟
پس از آنکه امين شکست خورد و به قتل رسيد، ميدان براي خلافت و فرمانروايي مأمون - به کمک طرفداران ايرانياش - آماده شد. در زمان هارون، مأمون که پس از امين برادرش، ميبايست به خلافت برسد، والي خراسان شده بود. وقتي امين از ميدان خلافت رانده شد و مأمون بر خلافت اسلامي تسلط پيدا کرد، و مرکز خلافت را از بغداد به مرو منتقل نمود.
مأمون براي اينکه به دربار خود حشمت و موقعيت علمي بدهد، و از سوي ديگر از نارضايي طرفداران آل علي (ع) کم کند و جبران ستمگريهاي گذشته را بنمايد، به فکر افتاد حضرت رضا عليهالسلام را از مدينه به مرو دعوت نمايد. مأمون پس از مشورت با اطرافيان خود، مخصوصا فضل بن سهل که امور کشوري و لشکري را در دست داشت و مردي با هوش و استعداد بود، با اصرار و پافشاري از حضرت رضا عليهالسلام خواست از مدينه به خراسان بيايند. نظر مأمون با اين دعوت استواري پايگاه قدرت خود و شايد با کشاندن حضرت رضا (ع) به دستگاه حکومت وقت تضعيف موقعيت امام بود. مأمون خود مردي دانشمند و زيرک بود و بيش از همه به دانش وسيع و تقوا و فضيلت امام رضا عليهالسلام آگاهي داشت. فضل ابن سهل نيز قدرت معنوي امام عليهالسلام را ميدانست و آگاه بود که آوازهي دانش و پاکي و صفاي فرزند پيامبر (ص) به سراسر جهان رسيده و زمينهي روحي مردم براي قبول رهبري امام عليهالسلام به حد کافي و مساعد فراهم شده است.
پس از تصميم بر دعوت از آن حضرت، مأمون «رجاء بن ابي ضحاک» را با برخي از درباريان مورد اعتماد خود به مدينه گسيل داشت،
تا حضرت رضا (ع) را به سفر خراسان وادار نمايد. ابتدا حضرت رضا (ع) دعوت آنان را قبول نفرمود، تا به آنها و مردم بفهماند که دستگاه حکومت در دعوت از آن حضرت، چه مقاصد پنهان و آشکاري دارد. عاقبت، پس از اصرار فراوان؛ حضرت رضا (ع) قبول فرمود که از طريق مکه و عراق به سوي خراسان روان گردد. حضرت رضا (ع) در مدينه با قبر منور جد بزرگوارش رسول اکرم (ص) و همهي اعضاي خانواده و حتي تنها فرزند عزيز و جانشين گرامياش حضرت امام محمد تقي جواد عليهالسلام وداع فرمود، وداعي سوزناک و شکيب سوز.
موکب و محمل و هودجها مجلل که به دستور دستگاه خلافت فراهم شده و همراهان آن حضرت که والي مدينه و بزرگان قوم بودند تا بصره با شکوه و عظمت چشمگيري به راه افتادند. مأمون که کشتن امين و آوردن سر برادرش را به پايتخت و بر پا کردن جشن و سرور جايزه دادن را مقصد و مقصود خود قرار داده بود، چگونه ميتوانست از خلافت چشم بپوشد و آن را به آل علي (ع) واگذار نمايد؟ اين امر باور کردني نبود. اما آنچه در تجليل و بزرگداشت حضرت رضا عليهالسلام ظاهرا انجام ميداد، وسيلهاي براي قدرت و شوکت بخشيدن به خلافتش و کارها و نقشه هايي بود که به دستور «فضل بن سهل» وزير با سياستش انجام ميداد.
باري، امام هشتم (ع) از طريق بصره، خرمشهر و اهواز و اراک و قم و ري و نيشابور در دهم ماه شوال سال 201 هجري به مرو ورود فرمود.
مردم اين شهرها مقدم يگانه يادگار رسول خدا(ص) را از هر جهت گرامي و مغتنم مي دانستند و از فرصت با ارزشي که پيش آمده بود براي حل مشکلات ديني و دنيايي خود از آن حضرت کمک ميخواستند.
حديث (سلسلة الذهب) [1] - در نيشابور: مردم نيشابور مشتاق زيارت حضرت رضا (ع) بودند. از حضرت تقاضا کردند اندکي توقف فرمايد تا چهرهي جذاب و متين آن يادگار رسول را ببينند. امام (ع) در حالي که لباس سادهاي بر تن داشت، در برابر مردم قرار گرفت. مردم در ديدن آن حضرت بيتابانه فرياد شوق برداشتند. دو نفر از حافظان حديث به نام ابوذرعه و محمد بن اسلم مردم را به سکوت دعوت ميکردند و کلمات دربارهي آن حضرت را براي مردم - با صداي بلند - بيان ميفرمودند. حضرت رضا حديثي را که مربوط به «توحيد و يگانگي ذات حق» است بدين سان بيان فرمود:
«کلمه لا اله الا الله حصني فمن قالها دخل حصني و من دخل حصني امن من عذابي» يعني «کلمهي طيبهي لا اله الا الله» دژ استوار من است، هر کس آن را بگويد در اين دژ استوار داخل ميشود، و اگر در آن وارد شد از عذاب روز رستاخيز در امان خواهد بود. «و سپس هنگامي که موکب آن حضرت ميخواست به راه افتد، براي تکميل اين سخن والا و ارزنده سر از هودج و کجاوه بيرون آورد.
مردم همه متوجه شدند که امام (ع) قصد بيان مطلبي فرموده است.
ديگر بار سکوت بر همه جا حکمفرما شد. امام (ع) به دنبال حديث افزود:
«و لکن بشرطها و انا من شروطها»
يعني: و اما به شرط و شروطش (و با اشاره به خود فرمود:) و من از شروط آن
هستم.
منظور امام از بيان حديث قدسي [2] سه نکته بود:
اول آنکه با نقل نام پدران و اجداد خود که هر کدام از ديگري حديث را روايت کردهاند تا به پيغمبر اکرم (ص) و اينکه آن حضرت از طريق جبرئيل امين از مقام ربوبي، اين حديث را شنيده است پدران بزرگوار خود را که همه امامان شيعه و خلفاي واقعي حقاند به مردم باز گفت و آنها را به ياد مردم آورد.
دوم آنکه، موضوع يگانهپرستي و خداپرستي را که پايهي همهي اعتقادات است به ياد مردم آورد که گول طاغوتهاي زمان و زورمندان طاغوت صفت نخورند.
سوم آنکه، يگانهپرستي و خداپرستي واقعي و خالي از شرک و روي و ريا مستلزم و همراه (ولايت) اهل بيت (ع) است و تا رهبري عادلانه در جامعهي مسلمانان برقرار نشود، بتها و بت نمها و طاغوتها نخواهند گذاشت توحيد در مسير درست قرار گيرد.
در تاريخ آمده است که: هنگام نوشتن اين حديث مردم مشتاق آن چنان آمادگي داشتند که 24هزار قلمدان در اختيار گرفته بودند، تا در نوشتن کلمات گهربار فرزند پيغمبر (ص) به کار گيرند. [3] .
در مرو: هنگام ورود موکب حضرت رضا (ع) به مرو، مأمون و فضل بن سهل و عدهي زيادي از بزرگان درباري و حکومتي تا چند فرسنگ به استقبال امام (ع) رفتند. پس از چند روز مأمون مقصد خود را - که واگذاري خلافت به حضرت رضا (ع) بود - با آن حضرت در ميان گذاشت تا به خيال خود با يک تير دو نشانه را هدف سازد: هم قيامهاي علويان را عليه دستگاه حکومت از بين ببرد يا از آن بکاهد و هم با وارد کردن حضرت رضا (ع) به دستگاه حکومتي که هميشه مورد انتقاد و بدگويي آل علي (ع) بود و کارگردانان حکومت را ناپاک و آلوده ميدانستند، از وجههي معنوي و تقوايي امام (ع) بکاهد. و با اين نقشه همبستگي مذهبي علويان و شيعيان آل علي (ع) را از بين ببرد، تا ديگر خطري دستگاه خلافت را تهديد ننمايد. بعد مأمون و دار و دستهاش با خيال راحت به حکمراني خود ادامه خواهند داد.
ولي حضرت رضا (ع) - بر خلاف انتظار مأمون و فضل بن سهل و دنياپرستان متملق - از پذيرفتن اين پيشنهاد امتناع فرمود.
حضرت رضا (ع) از دستگاه فاسد و نابسامان خلفاي عباسي و از بخششهاي فراوان و افراطهايي که از نيم قرن پيش در دستگاه اشرافي عباسيان آغاز شده بود و به عنوان (حق السکوت) به اين و آن داده ميشد و انحراف محور حکومت از مسير حق و حقيقت، در زير نقاب مسلمان نمايي و دينداري و سپردن کارهاي مهم اسلامي و حکومتي به دست افراد فاسد و زراندوز و رياکار کاملا آگاه بود، چنين وضع نابساماني را چگونه ولي حق و امام معصوم ميتوانست تحمل کند؟
امام (ع) وقتي زمام حکومت را به دست مي گيرد که بتواند دست ستمگري را از سر مظلومي کوتاه کند و ستمديدهاي را به حقش برساند، و حق را به حقدار باز پس دهد والا بايد حکومت و خلافت را رها سازد.
ولايت عهدي: وقتي مأمون از پذيرفتن خلافت به وسيلهي امام (ع) نااميد شد، با مشاروان خود طرح ديگري انداخت تا بتواند کارهاي خوب و بدش را با رضايت ضمني امام (ع) جنبه اسلامي و بر حق بدهد و مردم را اغفال نمايد. چه کند؟ خوب است از امام (ع) بخواهد که ولايت عهدي مأمون را بپذيرند و البته بعد از مأمون زمامدار امور مسلمين شوند. اما امام (ع) به اين پيشنهاد رضا نمي دهد. چه بايد کرد؟ ناچار مأمون با اصرار زياد حضرت رضا عليهالسلام را به قبول ولايت عهدي وادار ميکند. حضرت رضا (ع) با اين شرط که در عزل و نصب و ديگر کارهاي حکومتي دخالتي نفرمايد و اين قبيل امور را به حاکمان و زمامداران حکومتي واگذار نمايد ولايت عهدي را ميپذيرند.
مأمون «نوشتهاي» به خط و مهر خود در نهم رمضان سال 201 هجري نوشت و در آن حضرت رضا (ع) را به عنوان مظهر پاکي، تقوا، دانش و پاکدامني معرفي کرد، و بعد نوشت که تمام مسلمانان بايد بيعت خود را ابتدا با اميرالمؤمنين (مأمون) و سپس با علي بن موسي (ع) استوار سازند.
حضرت رضا (ع) در پشت آن نوشته با خط خود مطالبي بدين شرح نوشت: «ستايش خداي جهان را که آنچه بخواهد ميکند و قضا و حکم او را رد کنندهاي نيست. او از خيانت چشمها و اسرار پنهاني سينهها آگاه است و درود خدا بر محمد (ص) که آخرين پيامبرش ميباشد، و بر آل او که پاکان و نيکانند»
سپس در روز دهم ماه رمضان سال 201 ه همهي بزرگان کشوري و لشکري دست بيعت به آن حضرت دادند. از اين موقع دستور داده شد که لباس سياه که شعار عباسيان است به لباس سبز و شعار سبز که شعار آل علي (ع) و سادات علوي است مبدل شود.
پي نوشته :
[1] حديثي که راويان آن تا حضرت ختمي مرتبت (ص) همه معصوم و امام باشند که ترجمهي آن (زنجيرهي زرين) است.
[2] حديثي که از عالم ربوبيت بر قلب مقدس پيامبر (ص) نازل شده باشد.
[3] حاج شيخ عباس قمي، منتهي الامال ص 40 (بخش حالات حضرت رضا عليهالسلام).